خرید بک لینک
(رسم جهان)شرطِ خِرد آن است که خوانند اَمیرشآن را که فقیری ، ننمودهاست حقیرشهرچند فقیر است ، ولی در نظر خلق...این عزت نفساست که کردهاست امیرشنفروخته خود را به دِرَم در همه احوالخواری نخریدهاست ز چشم و دلِ سیرشغافل ز رعیت نشود خان جوانمردداند که دگربار ، رسد خیر کثیرشبی درد ، نفهمد غم درماندهی نان راگر درک کند ، غصه کند یک شبه پیرشدر کورهی سوزان چو نهند آهن جامدتا اوجِ فلک ، میرود آوای نفیرشدنیاست زنی عشوهگر و شوخ و سبک سر"آبستن رنج است؛ چه صحرا، چه کویرش"از بند تعلّق ، نکُند هیچ گه آزاد...آن بیخبری را که جهان کرده اسیرشهرچند که گامی ننهد بر سر گوریهر زنده پس از مرگ به گور است مسیرشدرویش ندوزد نظر خویش به هستیبر فرش سلیمان ندهد کهنه حصیرشهرگز نکند خم ، سر خود نزد توانگرچون ساخته با قرصهای از نان و پنیرشیک عمر علی گفته و گوید ؛ چو به عالمدل بسته به مولا و ولایت ، ز غدیرشآن کس که سپارد دل خود را به خداوندحتی بدهد در ره حق ، طفل صغیرش...وآنگاه شود از طرف حضرت داداردروازهی حاجات و شمارند کبیرشدلسنگ مشو چونکه بهدولت رسی ای دوست!دیدیم بسی سنگ ، که کردند خمیرشآن شاخه که از جهل کُند سرکشی، آخِردارند به مقراض تدابیر ، قصیرشسرسخت چو شد نادرِ افشار ، به گاهیشد کشته پس از توطئه چینی وزیرشاورنگ شهان را نبوَد رونق مطلقدیدیم که از شاه گرفتند سریرشآن کس که شود از همه غافل ز تکبّربی پرده ببیند که کُند عُجب، حقیرششاهنشه قاجار هم آن روز ، ترور شدکه بیخبر افتاد ، از آن یار خبیرشیعنی که مشو غرّه به این تخت صدارتگفتم سخنی را به تدبّر ؛ بپذیرشظلْمات شود پهنهی این عالم هستیخورشید نتابد اگر آن روی منیرشافسوس! که ناچار شود آنکه ز رأفتدیدند همه خرد و کلان، خیر کثیرشاین رسم جهاناست که ا

برچسب: نویسنده: رادین احمدی تاريخ: سه شنبه 30 آبان 1402 ساعت: 19:42

(ن والقلم و ما یسطرون)بشکند آن قلمی که ننویسد از حققلم آن است که از حق بنویسد مطلقمَرد آزاده چنان سرو سهی راست بوَدتاک سان خم نشود نزد قماس ناحقآنکه نشناخت خدا را ز تدابیر و خردبه نسیمی بشود پایهی ایمانش ، لقشاعر آن است که اندیشه کند در همه حالنه که در بحر ، معلق بشود چون زورقهستم آزاده و خود را نفروشم به دو ناننزد دونان ؛ که بنامند مرا ، یک احمقنان آزاده شود پخته به سختی و تعبدر تنوری که بوَد شعلهاش از داغ عرقچشم دل باز کن ای بسته نگاه خود راتا ببینی ز تن جامعهات ، رفته رمقحرف حق گرچه که بازار ندارد اکنوننیست تردید که یک روز ، بگیرد رونقآنکه دوری کند از مردمِ درد آدم نیستآدم آن است که بر مردم ، گردد ملحقاز تملق ، شده دارای مقام و عنوانآنکه افکارش گردیده ز ناحق مشتقگر که از فرط فرومایگیاش غرّه شدهنیست آگاه ، که افتاده درون خندقدور نبوَد که کند روز ریاکار ، غروبشام ما نیز شود صبح ، ز انوار فلقتشت رسواییاش از بام چو افتد آن روزبکند گوش فلک کر ، ز صدای تق تقزار و شرمنده و درمانده شود از کردارچون به مرداب رذالت، بشود مستغرق(ساقیا) چونکه به آزادهدلی زیستهایحق نویسی تو برده ز همه، گوی سَبَق.سید محمدرضا شمس (ساقی)

برچسب: نویسنده: رادین احمدی تاريخ: سه شنبه 30 آبان 1402 ساعت: 19:42

(تپش ثانیهها)لحظه ها از تپش ثانیه ها میمیرندچون حبابی که شود محو هوا میمیرنداین جهان گذران را ـ بگذاریم و رویمباش هشیار که هم شاه و گدا میمیرندچرخ گردنده نگردد به مراد همگانعدهای غمزده ، جمعی به رضا میمیرندبا خرافات عجین گر شود افکار بشرغرق در غفلت و بی راهنما میمیرند اهل تقوا چو به تسلیم و رضا خو کردندراضی از قسمت و با شوق خدا میمیرندنیست فرقی که چه داری و که هستی که همهمال و القاب ز تن گشته جدا ، میمیرندآنکه دل بست به دنیا نبرد صرفه از آنچون اجل آید ، بیچون و چرا میمیرندآب هرچند بوَد مایهی سرشار حیاتماهیان در دل دریا ، به شنا میمیرندباش آگاه که غافل نشوی از دل خلقغافلان ، در سفر ِ راه خطا میمیرندآن جماعت که ندارند به دل رأفت و مهردست ِ خالی ز جهان ، غرق فنا میمیرندمرگ دارا ، بکند گوش فلک را ، کر اگرمفلسان گوشهی عزلت بهخفا میمیرندفرق این است فقط بین غنی و ناچارجمعی آماده و جمعی به اِبا میمیرندخرم آنان که سبکبال ، از این دار فناپرگشایند و چو مرغان هوا ، میمیرندچونکه فانی نشود نام نکویان به جهانبا سرافرازی و در اوج بقا میمیرند(ساقی) از کف ندهی عمر گران را بهخطالحظه ها از تپش ثانیه ها میمیرند .سید محمدرضا شمس (ساقی)

برچسب: نویسنده: رادین احمدی تاريخ: سه شنبه 30 آبان 1402 ساعت: 19:42

صفحه بندی